شب شعر

شعر

بنام خدا

 

نظریادتون نره

بنام خداسرآغاز اشعار من است

در کویر زندگی سایه خاکم هنوز

به امید فردا، کوک سنتورم، هنوز

در نبودت سالها عقبگرد کرده ام

گِلی مابین جسم و خاکم هنوز

 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

برچسب‌ها: شعر کوتاه, بنام خدا, خوش امدید, نظریادتون نره, پست ثابت
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 15:48  توسط علی حسینی  | 

تقلید دیگری از شعر سهراب شاعر نا معلوم

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم ، خرده پولي، سر سوزن هوشي
دوستاني دارم بهتر از شمر و يزيد
دوستاني هم چون من مشروط
و اتاقي که که همين نزديکي است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم!
پيشه‌ام کامپیوتر است.
گاه گاهي هم مي‌نويسم تکليف، مي‌سپارم به شما
تا به يک نمره ناقابل بيست که در آن زنداني است،
دلتان تازه شود ـ چه خيالي ـ چه خيالي
مي‌دانم که کامپیوتر هم بيهوده است.
خوب مي‌دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگاهم،
قبله‌ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم ميز
عشق از پنجره‌ها مي‌گيرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهايم را وقتي مي‌خوانم
که خروس مي‌کشد خميازه
مرغ و ماهي خوابند.


استاد از من پرسيد : چند نمره ز من مي‌خواهي ؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟
پدرم استاتيک را از بر داشت و کوئيز هم مي‌داد.
خوب يادم هست
مدرسه فاطمه الزهرا بود.
درس‌ها را آن روز حفظ مي‌کردم در خواب
امتحان چيزي بود مثل آب خوردن.
درس بي رنجش مي‌خواندم.
نمره بي‌خواهش مي‌آوردم.
تا معلم پارازيت مي انداخت همه غش مي‌کردند
و کلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل يک بازي بود.
کم کمک دور شديم از آنجا ، بار خود را بستيم.
عاقبت رفتيم دانشگاه ، به محيط خس آموزش،
رفتم از پله دانشکده بالا، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسي ديدم يک عدد صندلي خالي داشت.
من کسي را ديدم که از داشتن يک نمره 10 دم دانشکده پشتک مي‌زد.
دختري ديدم که به ترمينال نفرين مي‌کرد.
اتوبوسي ديدم پر از دانشجو و چه سنگين مي‌رفت.
اتوبوسي ديدم کسي از روزنه پنجره مي‌گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجويان سر ته ديگ غذا،
جنگ نقليه با جمعيت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف يک درس به فرماندهي رايانه،
فتح يک ترم به دست ترميم،
قتل يک نمره به دست استاد،
مثل يک لبخند در آخر ترم،
همه جا را ديدم.

اهل دانشگاهم!
اما نيستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزديکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجويان،
نبضشان را مي‌گيرم
هذيانهاشان را مي‌فهمم،
من نديدم هرگز يک نمره 20،
من نديدم که کسي ترم آخر باشد
من در اين دانشگاه چقدر مضطربم.

من به يک نمره ناقابل 10خشنودم
و به ليسانس قناعت دارم.
من نمي‌خندم اگر دوست من مي‌افتد.
من در اين دانشگاه در سراشيب کسالت هستم.
خوب مي‌دانم کي استاد کوئيز مي‌گيرد
اتوبوس کي مي‌آيد،
خوب مي‌دانم برگه حذف کجاست.

هر کجا هستم باشم،
تريا، نقليه، دانشکده از آن من است.
چه اهميت دارد، گاه مي‌رويد خار بي‌نظمي‌ها
رختها را بکنيم، پي ورزش برويم،
توپ در يک قدمي است
و نگوييم که افتادن مفهوم بدي است!
و نخوانيم کتابي که در آن فرمول نيست.
و بدانيم اگر سلف نبود همگي مي‌مرديم!
و بدانيم اگر جزوه استاد نبود همه مي‌افتاديم!

و بدانيم اگر نقليه نبود همگي مي‌مانيم
و نترسيم از حذف و بدانيم اگر حذف نبود مي‌مانديم.
و نپرسيم کجاييم و چه کاري داريم
و نپرسيم که در قيمه چرا گوشت نيست
و اگر هست چرا يخ زده است.
بد نگوييم به استاد اگر نمره تک آورديم.
کار ما نيست شناسايي مسئول غذا،
کار ما شايد اين است که در حسرت يک صندلي خالي،
پيوسته شناور باشيم


برچسب‌ها: تقلید دیگری از شعر سهراب شاعر نا معلوم, سهراب سپهری, شعر طنز
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 15:16  توسط علی حسینی  | 

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب ای زمین بی‌من مرو و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو
در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو
وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو
وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب ای زمین بی‌من مرو و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو
در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو
وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو
وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب ای زمین بی‌من مرو و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو
در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو
وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو
وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

برچسب‌ها: مولانا, خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو, دیوان شمس, غزلیات
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 16:1  توسط علی حسینی  | 

دست خط سهراب

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 19:43  توسط علی حسینی  | 

آقا بيا


دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که می دانی

صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

بیا ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی


برچسب‌ها: آقا بيا, انتظار
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:8  توسط علی حسینی  | 

واژه های باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


برچسب‌ها: واژه های باران
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:14  توسط علی حسینی  | 

سيب بهشتي

پرواز مي دهيم كه بال وپرت كنيم

معراج مي بريم كه پيغمبرت كنيم

ديگر بس است خلوت چله نشيني ات

وقتش رسيده است مقرب ترت كنيم

دسته گل قديمي خود را از اين به بعد

دست تو مي دهيم كه تاج سرت كنيم

حالا نماز شكر بخوان فديه ات بده

تا صاحب ز لال ترين كوثرت كنيم

مي خواستيم فرق كني با پيمبران

مي خواستيم آينه ي ديگرت كنيم

اين سيب را بگير وبراي خودت ببر

وقتش شده است فاطمه را دخترت كنيم

شايسته است با پدرفاطمه شدن

از خانواده ي پسري ابترت كنيم

مي خواستيم نسل تو زهرا نسب شود

ضرب المثل براي عجم تا عرب شود

خورشيد، آفتابي انور فاطمه است

صبحي اگر كه هست بدهكار فاطمه است

آيينه اش سه مرتبه خود را ظهور داد

پيغمبر و علي همه تكرار فاطمه است

هر جلوه اي كه جلوه ي نوري نمي شود

زهرا شدن فقط و فقط كار فاطمه است

شام زفاف پيرهن كهنه مي برد

اين تازه اولين شب ايثار فاطمه است

فردا اسير دست جهنم نمي شود

امروز هر كسي كه گرفتار فاطمه است

زهرا اگر نبود ولايت نداشتيم

گمراه مي شديم و هدايت نداشتيم

زهرا بنا نداشت خودش را بنا كند

مي خواست بند ه باشد و يا رب بنا كند

مثل علي عروج نمازش امان نداد

اصلا به پاي پر ورمش اعتنا كند

تا كه مدينه از گل توحيد پر شود

كافي است در قنوت خدا را صدا كند

طبق روال هر شب جمعه نشسته تا

قبل از خودش سفارش همسايه را كند

دستي كه پيش خانه ي زهرا دراز نيست

در شرع بر جناز ه ي آن كس نماز نيست" "

او آمد وخزان زمين را بهار كرد

بر شاخه ها شكوفه ي عصمت سوار كرد

آيا بدون مهر مناجات فاطمه

مي شد به سجده كردن خود افتخار كرد ؟

وقتي شب زفاف پيمبر رسيد و بعد

بين علي و فاطمه تقسيم كار كرد

خوشحال شد تمامي احساس معجرش

وقتي رسول فاطمه را خانه دار كرد

آن هم براي حاجت مسكين شهر بود

روزي اگر زحادثه ميل انار كرد

اخلاص پينه هايش هميشه زبانزد است

از بسكه دست فاطمه در خانه كار كرد

وقتي تمام قاطبه هابي حماسه بود

خود را خميده كرد ولي ذوالفقار كرد

پس مي شود براي عوض كردن زمان

نو آوري فاطمه را اختيار كرد

بي فاطمه كه شيعه شكوفا نمي شود

شيعه مريد دشمن زهرا نمي شود

دنيا نديده است سفر هاي اين چنين

جز در هواي فاطمه پرهاي اين چنين

ديروز مي شدند درختان بدون سر

امروز مي دهند ثمر هاي اين چنين

سر مي دهيم ومنت ياغي نمي كشيم

همواره سر خوشيم به سرهاي اين چنين

دارد بساط كفر زمين جمع مي شود

پيچيده در زمانه خبر هاي اين چنين

اصلا بعيد نيست رو كند به ما

از مادري چنان وپسر ها ي اين چنين

لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه

آري عجيب نيست ظفر هاي اين چنين

دلهاي ما هميشه پر از ياد فاطمه است

اين سرزمين قلمرو اولاد فاطمه است


برچسب‌ها: سيب بهشتي, تبریک نامه, علي اكبر لطيفيان
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:28  توسط علی حسینی  | 

به سراغ من اگرمي آييد

 

 

به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان چتر خواهش باز است
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي آييد
نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من .


برچسب‌ها: به سراغ من اگرمي آييد, سهراب سپهری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 17:53  توسط علی حسینی  | 

شعر سهراب سپهری(طنز)

هر كجا هستم، باشم به درك!
من كه بايد بروم!
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!
من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد!
تيپ را بايد زد!
جور ديگر اما…
كار را بايد جست.
كار بايد خود پول. كار بايد كم و راحت باشد!
فك و فاميل كه هيچ…
با همه مردم شهر پي كار بايد رفت!
بهترين چيز اتاقي است كه از دسته چك و پول پر است!
پول را زير پل و مركز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم كو!


برچسب‌ها: شعر, شعر خنده دار, طنز, شعر از سهراب سپهری, شعر طنز, شعر خنده دار طنز, شعر طنز خنده دار, طنز ادبی, شعر جدید از سهراب سپهری
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:33  توسط علی حسینی  | 

حـــرف آزرده درشـت نبــود خـرده مگيــر

اي گل تازه كه بويي زوفا نيسـت تــو را
خبـر از سرزنـش خـار جـفا نيسـت تــو را
رحم بر بلبـل بي برگ نوا نيسـت تــو را
التفاتــي به اسيـران بـلا نيسـت تــو را
ما اسير غم و اصـلا غم ما نيسـت تــو را
با اسير غم خود رحـم چـرا نيسـت تــو را


فارغ از عاشــق غمنـاك نمي بايـد بــود


جان من اين همـه بي بـاك نمي بايـد بـود


همچو گل چند به روي همه خنــدان باشــي
همره غيـر بـه گـل گشت گلستـان باشــي
هر زمـان با دگري دست به گريبان باشــي
زان بينديـش كـه از كـرده پشيمـان باشــي
جمــع با جمــع نباشـنـد و پريشـان باشــي
يـاد حيـرانــي ما آري و حيـران باشــي


مـا نباشيــم كه باشد كه جفاي تو كشــد


به جفا سـازد و صـد جـور براي تـو كشــد


شـب به كاشانــه اغيار نمي بـايد بــود
غيــر را شمــع شـب تــار نمي بايد بـود
همه جا با همه كس يـار نمي بـايد بــود
يــار اغیار دل آزار نمي بايد بـود
تشنـــه خـون مــن زار نمي بـايد بــود
تا به اين مرتبه خونخـوار نمي بايد بـود


من اگر كشتـه شـوم باعث بد نامي توســت


موجــب شهـرت بي باكـي و خود كامـي توست


ديگـري جز تو مرا اين همـه آزار نكــرد
آنچه كردي تو به من هيـچ ستمكـار نكــرد
هيچ سنگيـن دل بيدادگــر اين كار نكـرد
اين ستم ها ديگـري با مـن بيمـار نكــرد


گـر از آزردن من هســت غرض مــردن مــن


مـــردم آزار مكـــش از پـي آزردن مـــن


جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلـط است
بر سر راه تو چـون خـاك فتـادن غلـط است
چشم اميــد به روي تو گشــادن غلـط است
روي پر گــرد به راه تو نهـادن غلـط است
رفتــن اولاسـت زكـوي تو فتادن غلـط است
جـان شيريــن به وفـاي تو دادن غلـط است


تو نه آنـي كه غــم عاشــق زارت باشــم


چـون شود خـاك بر آن خـاك غبارت باشم


مدتي هسـت كه حيرانـم و تدبيـري نيســت
عاشـق بي سر و سامانــم و تدبيــري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيـري نيســت
خون دل رفتـه زدامانــم و تدبيــري نيست
از جفاي تو بدينسانـم و تدبيـري نيســت
چـه توان كـرد پشيمانـم و تدبيــري نيست

شرح درماندگـي خـود به كه تقريــر كنـم


عاجـزم چــاره من چيست چـه تدبيــر کنم

نخـل نوخيــز گلستـان جهان بسيــار است
گل اين باغ بسي سرو روان بسيـــار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيــار است
تـرك زريـــن کمر مــوي ميــان بسيـــار است
با لب همچـو شكـر تنگ دهان بسيــار است
نه كه غيرازتو جوان نيست جوان بسيار است


ديگـري اين همه بيـداد به عاشـق نكنــد


قصـــد آزردن يـاران مـوافـــق نـكنـــد


مدتي شـد كــه در آزارم و مي دانــي تو
به كمنــد تـو گـرفتـارم و مي دانــي تو
از غم عشـق تــو بيمارم و مي دانــي تو
داغ عشق تو به جـان دارم و مي دانــي تو
خـون دل از مژه مي بارم و مي دانــي تو
از بـراي تـو چنيـن زارم و مي دانــي تو


از زبــان تـو حـديثــي نشنـودم هرگــز


از تــو شرمنــده يك حـرف نبـودم هرگــز


مكـن آن نـو ع كـه آزرده شــوم از خويــت
دسـت بـر دل نهــم و پا بكشـم از كويــت
گوشه اي گيــرم و من بعد نيايـم من سويــت
نكنـــم بــار دگــر يـاد قد دل جويــت
ديــده پـوشــم زتمـاشــاي رخ نيكويــت
سخنـي گويــم و شرمنـده شــوم از رويــت


بشنو پند و مكـن قصــد دل آزرده خويــش


ورنه بسيار پشيمـان شوي از كـرده خويــش


چند صبــح آيـم از خــاك درت شــام روم
از سـر كـوي تو خـود كـام به نـاكـــام روم
صـد دعــا گـويـم آزرده به دشنــام روم
از پي ات آيـم و بــا مـن نشــوي رام روم
دور دور از تـو من تيـره سرانجــام روم
نبود زهـره كه همـراه تـو يـك گــام روم


كس چرا اين همه سنگين دل بد خـو باشــد
جان مـن ايـن روشی نيسـت كه نيكـو باشــد


از چه با من نشوي يـار چـه مي پرهيــزي
يـار شــو بـا من بيمـار چـه مي پرهيـزي
چيسـت مانــع زمـن زار چـه مي پرهيــزي
بگشــاي لــعل شكـر بـار چـه مي پرهيـزي
حرف زن اي بت خونخـوار چـه مي پرهيــزي
نه حديثــي كنـي از يـار چـه مي پرهيـزي


كه تـو را گفـت به ارباب وفا حـرف نـزن


چين بر ابرو زن و يك بار به ما حرف نـزن


درد مــن كشتــه شمشيــر بلا مي دانـــد
ســوز مـن سـوختـــه داغ جفـا مي دانــد
مسكنــم ساكــن صحــراي فنا مي دانـــد
همــه كس حـال من بي سر و پـا مي دانــد
پاك بـازم همه كس طور مرا مي دانـــد
عاشقـي همچـو نیست خـدا مي دانــد


چاره من كـن مگــزار كه بيچــاره شــوم


سـر خـود گيـرم از كـوي تـو آواره شــوم


از سر كـوي تو با ديـــده تر خواهم رفت
چهـره آلـوده به خوناب جگـر خواهـم رفـت
تا نظر مي كني از پيش نظـــر خواهم رفت
گـر نرفتـم زدرت شــام سحـر خواهـم رفـت
نه كه اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نيسـت بـاز آمدنـم باز اگـر خواهـم رفـت


چنــد در كـوي تو با خـاك برابـر باشـم


چنــد پامـال جفــاي تـو ستمگــر باشــم


چند پيش تو به قدر از هـمه كمتــر باشـم
از تو چند همي بـت بد كيـش مكـدر باشــم
مي روم مي روم تا به سجود بت ديگر باشـم
باز اگر سجـده كنـم پيش تو كافـر باشــم

خود بگو كز تو كشـم ناز تغافل تا كــي


طاقتـم نيسـت از ايـن بيـش تحمـل تا كـي


بنده دامــن نسريــن تو را بنـده شــوم
ابتــداي خــط مشكيـن تو را بنـده شــوم
چين بر ابرو زن كيـن تو را بنـده شــوم
گره بر ابروي پر چيـن تو را بنـده شــوم
حرف ناگفتــن تسكيـن تو را بنـده شــوم
طــرز مهجويــي آييـن تو را بنـده شــوم


بالله زكه اين قاعــده اندوختــه اي


كيسـت استـاد تو اين را زكـه آموختـه اي


اين همه جور كه من از پـي هم مي بينــم
زود خـود را به سـر كـوي عـدم مي بينــم
ديگران راحت و من اين همه غم مي بينــم
همه كـس خـــرم و من درد سـرم مي بينــم
لطــف بسيـار طمع دارم و كـم مي بينــم
هستـــم آزرده بـسيـــار ستـم مي بينــم


خـرده بر حـرف درشــت مـن آزرده مگيــر


حـــرف آزرده درشـت نبــود خـرده مگيــر


آنچنـان باش كه من از تو شكايـت نكنــم
از تو قطــع طمــع لطـف و عنايـت نكنــم
پيــش مــردم زجفــاي تو حكايـت نكنــم
همــه جـا قصـــه درد تـو روايـت نكنــم
ديگر اين قصــه بـي حد و نهايـت نكنــم
خويــش را شهـره هر شهـر و ولايـت نكنــم


خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهـل است
سوي تـو گوشـه چشمـي و نگاهـي سهـل اسـت


برچسب‌ها: حـــرف آزرده درشـت نبــود خـرده مگيــر, وحشی بافقی
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:6  توسط علی حسینی  | 

مطالب قدیمی‌تر